تبليغاتX
به دنبال ... لمس لحظه های ناب
زندگی لذت دمادم نفس هاست

نمی دونم چرا این وبلاگ رو اینقدر دیر بروز کردم شاید واسه اینکه حس می کردم سبک و سیاق نوشته های این وبلاگ به همچین چیزی نمی خوره شایدم به خاطر اینکه در انتظار بودم تا خاک پست و گرم  چهره گستاخ و بی رحمش را بار دیگر برایم عیان کند اما می دانم اگر نمی نوشتم به خیلی چیزها مدیون می ماندم همچنان که می دانم این چند خط نیز از انچه برگردنم مانده و می ماند کم نمی کند...

بی اغراق می گویم و می نویسم و اقرار می کنم بعد از رفتن اقاجون مرگ استاد خسرو شکیبایی سنگین ترین ضربه ای بود که می توانستم از مرگ کسی بر پیکره روح و جسم خویش احساس کنم ...اینجور وقت هاست که مرگ ذله

در نهایت نفرت

از پوچی وظیفه شرم اورش ملال احساس می کند.

می دانم که هنرمند هرگز نمی میرد اما پیش از ان نیز باور دارم که هرگز دیگر او را بر پرده نقره ای هیچ سینمایی نخواهم دید...بی درنگ استاد خسرو شکیبایی مردی بود که ناب ترین لحظات زنده گی هنری ام را با  او تجربه کرده ام...به پاس اتش رویاهایی که که به خاکستری سرد و ساکن تبدیل می شوند سکوتی می کنم سنگین تر از هر نعره ای که می توان از اعماق جان کشید.

استاد خسرو شکیبایی خانه سبز نو مبارک .

مرگ را پروای ان نیست

که به انگیزه یی اندیشد

اینو یکی می گف سر پیچ خیابون وایساده بود

زنده گی را فرصتی انقدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد

یا از  لبخنده و اشک

یکی را سنجیده گزین کند

اینو یکی می گف که سر سه راهی وایساده بود

عشق را مجالی نیست

حتی انقدر که بگوید

برای چه دوست ات می دارد

والاهه اینم یکی دیگه میگف

سرو لرزونی که راست وسط چهار راه هر ور باد وایساده بود

استاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط اریانا | 

خاطره (...و زنده گی ادامه دارد...!) روایت زندگی صورا به علت چندین کامنت خصوصی که در آن نسبت به شخصیت صورا به شدت احساس ترحم و دلسوزی شده بود حذف می شه.

از هیچ کس گله خاصی ندارم و هر برداشت اشتباهی از شما عزیزان رو از شخصیت صورا می ذارم به ضعف  قلم خودم  و اینکه شخصیت صورا اونقدر برام عزیز و قابل احترام هست که هرگز به خودم اجازه نمی دم که به خاطر ناتوان بودن من در به تصویر کشیدن چهره واقعی صورا کسی بخواد حتی یه لحظه نسبت به او حس ترحم بکنه...مطمئنن صورا والاتر و بزرگتر از اونیه که در قلم من جا بگیره...تنها چیزی که الان برام مهمه اینه که صورا در ایران بمونه ...همین.از خواهر عزیزم ساحل  هم از همین جا عذر می خوام که مجبور شدم پستی رو که بهش تقدیم کرده بودم به این سرعت حذف کنم و می دونم و یقین دارم که دلش دریایی تر از انست که نتواند من را ببخشاید

این شعر استاد احمد شاملو رو هم تقدیم می کنم به همه کسانی که از میان دردها ،نا امیدی ها و دریچه تنگ و تاریک شک ها همیشه در وجودشون نوری از یقین در حال عروج به آسمان هاست...

من فکر می کنم

هر گز نبوده قلب من

                           این گونه

                                      گرم و سرخ:

 

 

 

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

                                   در دلم

                             

می جوشد از یقین؛

 

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

                                   ناگهان

می روید از زمین .

 

آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز

در برکه های اینه لغزیده تو به تو !

من آبگیر صافیم ،اینک!به سحر عشق؛

از برکه های آینه راهی به من بجوی !

 

من فکر می کنم

هر گزنبوده

              دست من

                           این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می کنم

در چشم من

                  به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

 

احساس می کنم

در هر رگم

              به هر تپش قلب من

                                        کنون

بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

 

آمد شبی برهنه ام از در

                                 چو روح اب

در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم .

 

 

من بانگ بر کشیدم از آستان یاس :

((- آه ای یقین یافته ، بازت نمی نهم !))

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط اریانا | 
تقدیم به همه انان که درد مشترکند و من ناگفته درد مشترکشان را با تمام گوشت و پوست و استخوانم حس می کنم

بیشتر اوقات اتفاقات سرنوشت در صدد این هستند که انسان رو به زانو در بیارن و این اتفاق  اونقدر سریع ،شدید و غیر منتظره بود که حس کردم احتمالا برای اولین بار سر نخ کار از دستم در رفته و دقیقا شده بودم شبیه ادمی که رقیبش توی رینگ بوکس اونو برده به گوشه و از چپ و راست و یکریزو بی وقفه اونو بسته به مشت و اجازه هر گونه دفاعی رو ازش گرفته و فکر کنم این دومین بار بود که حس کردم دارم در مقابل سرنوشت زانو می زنم ؟!

همه چیز حول یک محور نا متعادل چرخید تا من حیران میان ان همه بی تعادلی با سرنوشت بچرخم.

در تمام طول راه به این فکر می کردم که خدایا اگه همون اتفاقی که واسه اقاجون و مادرم افتاده واسه ایسانم افتاده باشه چطور می تونم باز کمر راست کنم و روی جفت پاهام بایستم ...؟

وارد بیمارستان که شدم با ضجه های مادر پروانه دوست ایسان رو به رو شدم و پدری که روی نیمکت بیمارستان خشک شده بود و ایسان رو به روی اون ها نشسته بود با تغییری شگرف در چهره شبیه انسان هایی که یهو ،یدفعه وارد دنیایی می شن که هیچ شناختی ازش ندارن و گویی هر گز ایسانی در دنیا نبوده ...نیم ساعت قبلش پروانه توی کورس با یه ماشین سر پیچ کنترل ماشین از دستش در رفته بود و ماشین به بلوار برخورد کرده بود و پروانه به علت برخورد سرش با شیشه جلو سر جا تموم کرده بود و ایسان به واسطه دیدن مرگ پروانه شوکه شده بود و زبانش دیگر قدرت پیچیدن در دهانش را نداشت و ماشینی که با اون ها کورس گذاشته بود  از صحنه گریخته بود و  این اغاز کشکمش من با اتفاقی بود که برای دومین در تمام طول عمرم  حس کردم در مقابل سرنوشت کم اوردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط اریانا | 

 چیز زیادی از راه انداختن شرکت نگذشته بود و چند روز بعد باید یه سری پوستر تبلیغاتی رو تحویل می دادیم اما طرح های گرافیستمون اصلا جالب نبود و من سر در گم مونده بودم که باید چی کار کنم ...؟

طرح هایی رو که بهم داده بود یه بار دیگه مرور کردم و همشونو انداختم رو میز از سر جام بلند شدم یه نخ سیگار گذاشتم گوشه لبم و روشن کردم دم غروب بود از پنجره خیره شدم به مردمی که حیران توی خیابون دنبال زندگی می دویدن ایسان وارد اتاق شد و سلام کرد خیلی سرد بهش جواب دادم همینطور که چیزایی رو که گرفته بود می ذاشت روی میز گفت :شنیدم باز گردو خاک کردی حوصله جواب دادن نداشتم باز گفت:چته ؟ ...هیچی بابا خیر سرمون گرافیست استخدام کردیم چند روز دیگه باید سفارشا رو تحویل بدیم حالا طرح های اقا بدرد عمش می خوره ...! ایسان نشست رو مبل و شروع کرد به نگاه کردن طرح ها و من سیگار بدست رفتم به طرف میز و کاغذ لوله شده ای رو که ایسان با خودش اورده بود باز کردم و برای چند لحظه چشمام روی نقاشی که با مداد شمعی کشیده شده بود جاموند !فوق العاده بود منظره ای از طبیعت که اونقدر رئال بود که شباهت زیادی داشت به عکسی که از کامپیوتر پرینت گرفته باشی  و فقط یه خورده عکس فلو  باشه ایسان که متوجه تغییر صورتم شده بود گفت :خوشگله نه؟ ...خوشگله ؟ معرکه هست دختر! از کجا اوردیش؟ جواب داد تو خیابون از یه پسره خریدم که نقاشی می کرد همونجا هم می فروخت ؟!!! چند لحظه جمله ایسان تکراروار  توی ذهنم پیچید نقاشی می کرد و همونجا هم می فروخت ....و هی جمله پشت سر هم تکرار شد پرسیدم چند تا داشت ؟ ...خیلی بود همشون خوب بود ولی من از این خوشم اومد ؟سیگارمو نصفه تو جا سیگاری خاموش کردمو سریع بارونیمو رو چوب لباسی برداشتمو گفتم راه بیفت بریم ؟ متعجب گفت :کجا من از گرسنگی نا ندارم ؟ دستشو گرفتمو کشیدمو گفتم: بیا می خوام نقاشی ها رو ببینم شام امشبتم با من ....؟

رسیدیم همونجا که ایسان از پسرک نقاشی خریده بود ایسان گفت: نیستش ؟ یه خورده این طرف و اونطرفو نگاه کردم چشمم افتاد رو یه دکه سیگار فروشی از ماشین پیاده شدم رفتم به طرفش ! اقا یه پاکت وینستون لایت محبت می کنی ؟ پاکتو داد دستم! اتیشم محبت کنی ممنون می شم ؟ همینطور که فندکو می گرفتم پرسیدم :یه پسره هست اینجا نقاشی می کشه ومی فروشه ؟پیرمرد سیگار فروش جواب داد علی؟ گفتم : اره ...اره علی اقا،  کجاست ؟ جواب داد رفتش چی کار داری باهاش ؟ ...هیچی می خواستم اگه بشه نقاشی هاشو ازش بخرم جواب داد برو فردا عصر بیا هر روز می یاد اینجا ؟ کنجکاو پرسیدم نمی دونین خونشون کجاست ؟ ...دقیقا نه ولی فکر کنم تو کوچه بازار اهنگرا می شینن بلدی ؟

اره ...اره پیداش می کنم ممنون !! سوار ماشین شدم ایسان کلافه گفت:خب چه عجله ایه حالا بزار فردا یا حداقل بریم یه چیزی اول بخوریم ...نمی دونم چرا بعضی اوقات در زندگیم هست که دوست دارم اون چیزی رو که یه جای ذهنمو تحریک کرده سریع پیدا کنم و فکر کنم اون روز از اون لحظه ها بود خیلی اروم و خود دار گفتم :شما چند لحظه اجازه بده خانم  غر هم کمتر بزن من حتما از خجالت شما در می یام ...سرکوچه بازار اهنگرا ایستادم ایسان کلافه پرسید خب، حالا که چی؟ می خوای بری در خونشون اینقدر واجبه ؟ در سکوت روی سیگارم اخرین پک رو زدمو انداختمش بیرون که یهو پسرکی حدودا هفت یا هشت ساله  ته کوچه با فریاد از خونه زد بیرون ...کمک ...کمک ...مادرم ...مادرم از وحشت پسرک حس بدی تمام وجودمو گرفت که ایسان سریع برگشت طرفمو گفت: اریانا این خودشه همون پسره هست ...از ماشین پیاده شدم ما بین شک و یقین رفتن و ماندن که زنی از خانه کناری بیرون امد و همراه علی به داخل خانه ان ها رفت ...؟ طاقت نیاوردم ذهنم داشت ندای یه خبر بد رو جرقه می زد و ایستادن مثل سم ندونستن برام کشنده بود سریع رفتم به طرف خونشون و ایسان هم دوان دوان پشت سرم امد دم در نیمه باز که رسیدم زنی رو دیدم که دستش روی قلب نالان به  حوضچه کوچک وسط حیاط تکیه داده  علی کنارش گریه می کرد و زن همسایه بی توجه به من لیوان اب  به دست به طرفش می اومد...؟ با احتیاط یه غریبه ناشناس رفتم بالای سر مادر علی صورتش کبود و سیاه شده بود و عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود اروم دستمو گذاشتم رو نبضش به شدت کند می زد؟  زن همسایه متعجب به من نگاه می کرد اما مطمئنن دونستن اینکه این غریبه کیه براش واجب تر از وضعیت وخیم  مادر علی نبود  !!! دست چپ و راست رو با هم بلند کردم و خیلی ساده می شد فهمید که دست چپ از دست راست سنگین تر شده برگشتم طرف ایسان و خیلی عجول گفتم: تا ماشینو می یارم تو کوچه بیارش دم در ایسان گفت : چشه ...مطمئن نیستم ولی علائم سکته قلبی رو داره ... سرعت بالای ماشین ...چراغ قرمزایی که رد می کردم ...خیابونای شلوغ دم غروب ...بوقای ممتد ماشین ...نزدیک کردن راه توی کوچه پس کوچه های پر از دست انداز ...خورشیدی که از غروبش خون می بارید ...و ضجه های برون امده از عمق دوزخ تنهایی  پسرکی بی کس همه و همه ذهن پر از فریادم را به قهقرای دنیای تنهایی جماعتی هدایت می کرد که تنهاییشونو از خدا به ارث برده بودن و بردن و چه نزدیک و چه دورم از همه ان چیزهایی که باید باشد و نبود ....پشت در اتاق عمل کیف علی رو پشت دوشش در اوردم کیفی پر از نقاشی که علی به واسطه ترس هنوز فرصت جداکردن اون رو از خودش پیدا نکرده  بود  یه لیوان اب دادم دست علی و سرشو گرفتم تو بغلم و سعی کردم ارامشی نسبی رو به ذهن پر از ترسش فرو کنم ، ایسان و زن همسایه رو به روم نشسته بودند زن همسایه نا خو داگاه از نگرانی که تمام وجودشو گرفته بود و داشت رو دوشش سنگینی می کرد به زبون اومدو گفت :علی پنج ساله بود که پدرش تو یه تصادف فوت کرد تا زمانی که بود زندگیشون خوب بود ولی بعدش  مادر علی با کلفتی تو خونه های مردم علی رو تا این سن رسوند اما تازگی ناراحتی قلبی پیدا کرده و اینا که تو خرج خودشونم موندن چه برسه به دوا و دکتر بیچاره با این قلب خرابش هنوز توی خونه های مردم کلفتی می کنه تازگی ها هم که علی با نقاشی هاش هر از گاهی به مادرش کمک می کنه ولی مگه نقاشی های علی چقدر می تونه کمک مادرش باشه امروز صبح صاحب خونشون دم در واسه اجاره عقب افتادشون کلی ابروریزی کرد فکر کنم بیچاره از فشار بی ابرویی  اینطوری شد حرفش که به اینجا رسید من کیف دوشی علی رو اروم باز کردم و شروع کردم به نگاه کردن نقاشی ها واقعا جلوه بصری نقاشی چیزی فراتر از اونی بود که من انتظارشو می کشیدم یهو زن همسایه  پرسید: راستی شما کی هستین هنوز سوالش درست تموم نشده بود که دکتر از اتاق عمل بیرون اومد رفتیم جلوی دکتر با یه دنیا ارزو در چشم ها ...دکتر پرسید: شما چی کارشین جواب دادم من از اقوام دورشونم حالش چه طوره ؟گفت :به موقع رسوندینش خطر رفع شد ...نفسی کشیدمو پرسیدم :چیزی لازم نداره جواب داد نه فقط باید یه چند روزی اینجا بمونه و رفت ...زن همسایه نالان گفت :چند روز وای خدا خرج موندنشو چی کار کنیم با تموم شدن سوال زن همسایه علی دست کرد تو جیبش و خیلی تبختر امیز  گفت :مهم نیست من پول دارم فقط حال مامانم خوب بشه و دست علی با چند تا صد تومنی پاره پوره از جیب بیرون اومد و من حس کردم با روح بزرگ متبلور شده در وجود او فرسنگ ها و شاید کهکشان ها فاصله دارم خم شدم رو چهرش دستشو اروم کردم توجیبش و پرسیدم پایه ای شامو با هم بخوریم اخه ابجی من داره از گرسنگی تلف می شه! علی با مهری فوران یافته از عمق وجودش جواب داد بدون مامانم و من درمانده تر از پیش در مقابل چنین روحی در وجود پسرک جواب دادم اگه قرار باشه این چند روز هوای مادرتو داشته باشی باید خودت رو پا باشی یا نه ؟ با مکثی کوتاه با سر حرفمو تایید کرد و راهی بوفه بیمارستان شدیم .

دستمو روی میز بوفه تکیه گاه سرم کرده بودم و منتظر ساندویچا  بودم که با صدای ایسان به خودم اومدم خب؟ ...مردد جواب دادم خب که چی ...؟  گفت : خب قراره اخرش چی بشه ...خیره شدم به ایسان و گفتم : می دونی فرق علی هفت ساله با گرافیست فوق دیپلمه بیست هفت ساله ما چیه ؟ ایسان مشتاق زل زد به لب هام  و من با لبخند جواب دادم بیست سال اختلاف سن، مدرک و نبوغی که در علی هست و در اون نیست به همین سادگی ...باز پرسید :من اونی رو که تو ذهنت می چرخه می خوام بدونم ساندویچ ها اماده شد من چند تاشو برداشتمو گفتم: بردار بیا تا بفهمی ؟ رفتم سر میز همینطور که ساندویچا رو می ذاشتم جلوی علی و زن همسایه پرسیدم اگه چیزی کمه بگین تا بگیرم که زن همسایه گفت :خدا خیرتون بده من بالاخره نفهمیدم شما کی هستین لبخندی زدمو گفتم :من و این خانم که میبینی یه خواهرو برادریم که در اول راه زندگی در حال ورشکستگی هستیم امروزم اومدیم از علی اقا کمک بگیریم که اینطوری شد جمله من که تموم شد علی با تعجب پرسید کمک ؟ گفتم :اره چیه مگه بدت می یاد به کسی کمک کنی مردد گفت: چه کمکی ؟ گفتم : اول که من همه نقاشی هاتو به چندین برابر قیمتی که تو بازار می دی همین الان می خوام دوم شما باید در حق ما خواهر و برادر رو به ورشکستگی کمک کنی و از فردا به جای رفتن تو خیابون بیای شرکت ما و اونجا برای ما نقاشی بکشی ولی من بقیشو دیگه ازت نمی خرم به جاش بهت حقوق می دم دستمو دراز کردم به طرفشو گفتم :اگه قبوله بزن قدش علی پرسید: ورشکستگی یعنی چی ؟ با خنده گفتم: یعنی اگه نیای و به ما کمک نکنی ما بدبخت می شیم علی دستشو اروم دراز کرد و یه لحظه برگردوند و گفت :هر چی مامانم بگه ! گفتم :مامانت با من تو خودت بزن قدش تامن مطمئن شم تو قبول داری و علی دستای کوچیکشو گذاشت تو دستام و من حس کردم چقدر دستای بزرگ من در میان دست های کوچک علی حقیر و ناچیز جلوه می کند ....دم در خونه پیادشون کردم و  ماشینو اروم به حرکت در اوردم سیگارمو روشن کردم و به ایسان که تا اون لحظه چیزی نگفته بود گفتم :ساکتی...؟ ....چیزی نیست باز پرسیدم:کارم اشتباه بود؟ خیلی خشک جواب داد نه ؟ کلافه گفتم :با هم که رودر واسی نداریم اگه ناراحتی حقوق علی رو من از جیب خودم می دم ایسان هراسون برگشت به طرفمو گفت:من چیزی گفتم و من کلافه تر گفتم :بابا پس چته ...؟ و سکوتی سخت و سنگین ما بین ما برقرار شد نزدیک خونه که رسیدیم ایسان خواست از ماشین پیاده شه و در حیاطو باز کنه که چند لحظه دستش مردد روی دستگیره در ماشین موند اروم روشو برگردوند به طرفم و گفت :نه داداش من نه عزیز من اشتباه نکردی ولی تا حالا به دنیای اطرافت توجه کردی ؟ پوزخندی زدو ادامه داد چه سوال مسخره ای خب معلومه که توجه کردی !! دنیای اطرافت  اونقدر جبار هست که پر از مرداب هایه که هر لحظه یه نفر داره توشون غرق می شه و دستی به علامت کمک از مرداب ها بیرونه خیلی ها بی اعتنا مثل یه رهگذر ساده از کنارشون رد می شن و تعداد اندکی این وسط فقط مثل یه رهگذر  رد نمی شن و می ایستن ! این تعداد کم  کنار اون مرداب ها می ایستن و اگه بتونن اون دست ها رو می کشن بیرون این بد نیست به نظر من عالیه ولی اینطور ادم ها یه نقطه ضعف بزرگ دارن که هیچوقت بهش توجه نکردن !!!می دونی چه نقطه ضعفی؟  هیچوقت به این فکر نکردن که ممکنه یه روز زورشون نرسه و نتونن اون دستا رو  بکشن بیرون می دونی اون موقع چی می شه خودشونم  همراشون می رن تو و هیچکس نمی تونه بکشتشون بیرون حتی خودشون می دونی چرا اینطوری می شه ؟ شاید چون یادشون می ره تنهایی نمی تونن همه دستا رو بکشن بیرون تنهایی نمی تونن دنیا رو تغییر بدن  و من همیشه از در کنار تو بودن از این نقطه می ترسم  ...باز مکث کرد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد تو یه روز کم می یاری اریانا !!!بدجورم کم می یاری و یه روز فرو می ری و هیچ کس.........حرفشو خورد و دست مردد مونده روی دستگیره رو عصبی به حرکت در اورد و رفت تا درو باز کنه و من وامانده تر از همیشه سرمو گذاشتم روی فرمون و این شعر شاملو ناخوداگاه و  زمزمه وار روی لب هام به حرکت در اومد:

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تر از بی بقای خاک

الان مدت ها از اون اتفاق می گذره و اگر چه  علی کوچولو دیگه پیش ما کار نمی کنه اما یه نقاش ساده هم نیست بلکه یه گرافیست کاملا حرفه ایه با درامد فوق العاده عالی که هم مادرشو درمون کرده و هم کانون های تبلیغاتی  شهر ما واسش سرو دست می شکنن .

سه ماه بعد طرح جمع اوری کودکان خیابانی که من به بهزیستی دادم به خاطر عدم درامد زایی قبول نشد و شش ماه بعد من زندگی علی کوچولو ها رو در یه مستند  به تصویر کشیدم که به دلائلی که فقط خودم فهمیدم هرگز راضی به اکرانش در هیچ جا و هیچ جشنواره ای نشدم ...

هنوز علی کوچولوهای زیادی توی خیابونند و هنوز خیلی ها نمی فهمن و یا نمی خوان بفهمن چه فاجعه وحشتناکی داره در کنارمون توی کوچه ها ، خیابون ها و جوی های خیابون اتفاق می افته و چه انسان های بزرگی می میرند  ....

راستی داشت یادم می رفت این عکسو رضا از وبلاگ هزار تو های ذهن برام فرستاده که به گفته خودش برای پروژه عکاسی اخر ترمش روی کودکان خیابانی کار می کرده ولی به خاطر فشار های روحی که از گرفتن عکس ها متحمل می شده پروژه رو نیمه تموم رها کرده بوده!!! 

پ.ن: به حساب شما احتمالا دو ماه توی دنیای مجازی نبودم و به حساب خودم چهل و پنج روز در این دنیا نبودم خیلی دلم می خواست از این چهل و پنج  روز نبودنم می نوشتم تا شاید ذره ای از احساس شرمندگی خودم در مقابل این همه محبتتون کم کنم ولی هر چی کردم نتونستم این چهل وپنج روز رو در یه مطلب کوتاه به نگارش در بیاورم ولی اگرفکر می کنید وقت و  تحمل  خوندن یه مطلب نسبتا بلند رو که احتمالا یه ربع وقتتون رو می گیره  دارید بگید تا حتما توی مطلب بعدی از این چند روز نبودنم بنویسم ؟ به خاطر صبر و مهربانی هایتان سپاس بی کران

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 5:3 قبل از ظهر  توسط اریانا | 
تقدیم به همه انان که بهار برایشان اغازی دوباره می تواند باشد

تو دوران خدمت به خاطر یه شیطنت از یه زندان به یه زندان دیگه انتقال یا به عبارتی تبعید شده بودم که با مجید اشنا شدم مجید پسرکی ساده و بی ریا بود از خانواده ای که دو برادرش شهید شده بود و مجید طی یه دعوای ساده خیابونی که در اون یه نفر به ضرب چاقو کشته شده بود محکوم به اعدام بود در اول اشنایی فکر کردم مجید هم مثل بقیه زندانی ها دوست داره بگه بی گناه اما بعد ها طی پرس و جوی فراوون متوجه شدم مجیدواقعا راست می گه و توی اون دعوا مقتول به ضرب چاقوی دوست مجید به قتل می رسه و فقط مجید گیر می افته و طی پیغامایی که از طرف دوستش دریافت می کنه مبنی بر اینکه تو از خانواده شهیدی و پارتیت کلفت و منم از این بیرون هواتو دارم قتل رو به گردن می گیره اما وقتی به خودش می یاد که هیچ کس هیچ کاری براش نتونسته و نمی تونه بکنه و همه شواهد هم بر علیشه و محکوم به اعدام و مجید دیر به خودش اومده بود و دیر فهمیده بود لوطی گریشو به پای کسی ریخته  که چه کلاه گشادی سرش گذاشته و دیگه کار از کار گذشته بود ؟کلاهی به گشادی  قیمت زندگیش...!موقعی که من وارد اون زندان شدم دوماه به موعد اعدام مونده بود و صداقت و سر زندگی ظاهری مجید باعث شد بر خلاف اینکه من زندانبان بودم و اون زندانی خیلی سریع با هم مچ بشیم و به عبارتی شدیم رفیق فابریک همدیگه ...؟زمان سریع می گذشت و مجید در التهاب مرگی خود ساخته می سوخت و خیلی ها می دونستن که مجید بی گناه اما کاری از دستشون بر نمی اومد و زمزمه های پدر مقتول که گفته بود خودم صندلی رو زیر پاش می کشم  و من به شدت مشتاق دیدن پدر مقتول بودم در حالی که می دونستم نمی شه کاری کرد و همیشه به مجید می گفتم سر بی گناه تا پای دار می ره اما بالای دار نمی ره در حالی که هیچ وقت به این مثل مسخره معتقد نبودم ...هیچوقت ؟! چند روز قبل از موعد اعدام مجید من با ماشین زندان با یکی از درجه دار ها رفتم برای خرید به فاصله پنج متر از یه میدون کنار یه سوپری ایستادم درجه دار پیاده شد و یه لحظه ایستاد و گفت :تو نمی یای  با بی حوصلگی گفتم :خیلی چاکریم تو رخدا منو پیاده نکن لبخندی زدو گفت: اگه بدونی کی رو می بینی حتما پیاده می شی کنجکاو نگاش کردم گفت: همونی که می خواد طناب بندازه دور گردن رفیقت ؟ گفتم:پدر همونی که مجید محکوم به قتلش ؟ جواب داد اره یه خورده نگاش کردم نه حوصلشو ندارم هر چی می خوای بگیر بیار حیرت زده گفت :مگه نمی گفتی دلت می خواد ببینیش خب بیا دیگه ؟شاید بتونی واسه رفیقت یه کاری بکنی؟لبخند تلخی زدم من بتونم کاری بکنم نه فکر نکنم تغییر عقاید ادمها فرایند پیچیده ایه و اگه تو همچین موقعیتی باشن که دیگه شبیه غیر ممکن می شه ...رفت و من داشتم به این فکر می کردم که چرا همیشه دوست داشتم ببینمش و باهاش حرف بزنم اما یهو نظرم برگشت شاید واقعا از ترس اینکه نتونم با حرف کاری بکنم نرفتم و شاید می خواستم اخرین روزنه امید رو در دلم نکشم امید لحظه اعدام در همین افکار غوطه بودم که یهو یه ماشین بی ام و دور میدون با سرعت پیچید دو نفر جلوش بودمردی که از ترس خودشو پرت کرد تو پیاده رو و پسرکی حدودا هشت ساله که از ترس خشک شد و رفت زیر ماشین !دورش شلوغ شد اما خلوت نشد حوصله نداشتم برم بالای صحنه تصادف اما از خلوت نشدن دور پسرک نتونستم خودمو بگیرم وقتی رسیدم بالای سر پسرک دیدم غرق به خونه و بیهوش اما زنده است و یه نفر بالای سرش بود پرسیدم چرا نمی برینش گفت :راننده می گه نامزدم تو ماشینه می ترسه ؟وای داشتم دیوونه می شدم برگشتم طرف پسرک که همسن خودم بود و با فریاد گفتم: مردیکه خر یکی داره می میره تو فکر زنتی می بریش یا بزور زنتو پیاده کنم بذارمش تو ماشینت؟ صدای جمعیت یهو بلند شد و پسرک هول شد سریع پسر کوچولوی غرق خون رو گذاشتم تو ماشین و داد زدم گازشو بچسبون و چشم دوختم به حرکتش با صدای درجه دار به خودم اومدم که گفت :یه نفرم داره تو زندان می میره! رفیق شیشته و لی کسی به فکرش نیست! یه زنگ خطر جنونوار تو سرم زده شد برگشتم طرفش با خنده گفت:وای دیوونه ببین چه سرخودت اوردی؟دستا و لباس سبز لجنیم یه رنگ قرمز بود گفت :بیا تو سوپری دستاتو بشور دم در سوپری پدر مقتول ایستاده بود بدونی که نگاش کنم طوری که خونی نشه وارد سوپری شدم پرسید زنده بود گفتم :فعلا اره گفت: دستشویی پشت یخچال با خنده ادامه داد این صدای تو بود مردیکه خر یکی داره ...؟مرحبا صدات تو خیابون پیچید درجه دار گفت: حاجی اگه بگم این کیه مرحبا یادت می ره این رفیق صمیمیه قاتل پسرته !داشتم دستمو می شستم پیرمرد اومد کنارم دستشو رو یخچال تکیه داد و گفت راست می گه ؟جواب ندادم چطوری دلت می یاد با یه نفر دوست بشی که مثل یه حیوون یه نفرو کشته گفتم :درست نیست به این راحتی در مورد ادما قضاوت کنیم پوزخندی زد من قضاوت نکردم دادگاه کرده من فقط طناب دارو می شناسم و لی لی خوردنش اون بالا! با لبخند تلخی به مسخره گفتم : دادگاه؟؟؟خنده داره !!!پیرمرد  متعجب گفت :حکم دادگاه خنده داره !!!؟گفتم :نمی دونم ولی دادگاهی که حکماش مال چند صد سال پیشه زیاد قابل اعتماد نیست دستمو رو دستشویی تکوندم خواستم از پشت یخچال بیام بیرون که گفت دادگاه تو چیه ؟گفتم وجدانم ؟پرسید چطوری قضاوت می کنه گفتم :روچشمای ادما تنها نقطه ای که هرگز دروغ نمی گن و عادلترین قاضی دنیا هستند! نایلونای خرید زندان رو برداشتم با حس تنفر واری گفت:بهش بگو طنابو محکم می بندم  گفتم:کار خوبی می کنین به شرطی که نخواین یه عمر عذاب وجدان تقاص خون یه بی گناه رو یدک  بکشین ؟؟؟عصبی جواب داد پسر منم بی گناه بود جواب دادم اره ولی به تقاص خون یه بی گناه یه بی گناه دیگه رو نمی کشن ....؟ شب اخر بود و فردا 25 اسفند ماه ساعت هفت صبح حکم اجرا می شد به درخواست من شب اخر من شدم نگهبان سلول اخرین شب زندگی مجید !وقتی خواست بره تو سلول گفت:اریانا تو به معجزه معتقدی ؟خواستم جواب بدم تاکیدوار گفت: راستشو بگو !گفتم :نه زیاد گفت :منم نیستم راستی من هیچوقت نماز نخوندم امشبم دلم نمی خواد بخونم خوشم نمی اد فکر کنه در لحظه نیاز  اونم فقط شب اخر رفتم به درگاهش  با زبون خودم باش حرف می زنم چطوره ؟گفتم :عالیه مهم نیست چطور پیداش کنی مهم اینه که پیداش کنی! گفت :می بخشه؟ گفتم :به کسی بد کردی؟ گفت:فقط به خودم گفتم :اینو از همه ساده تر می بخشه لبخندی زد مهر نمازی رو داد دستمو گفت:پس سرمو میذارم رو خاک سلول و رفت تو ... مجید بود  و چند برگه سفید  و خاک سلول ؟شب مزخرفی بود تمام طول شب اسمون رعدو برقای سنگین می زد گویی در اخرین روزهای زمستان اخرین اغده هایش را بر سر مادر دردهای دنیا، زمین خالی می کرد و من زانو به سینه نشسته پشت در سلول صدای قلمهای مجید روی برگه واسم شبیه لالایی تلخ مادری بود که آگاهانه فرزندشو به قربانگاه می فرستاد و نیم ساعت قبلی که بیارمش بیرون صدای ضجه های پسرکی بی گناه بر خاک و حس خفگی و انزجار و مرگ تدریجی قبل از اعدام ...

اوردمش بیرون چشماش پف کرده بود برگه ها رو داد دستم ، رو دستش دست بند بستن بهم گفت:بغلم نمی کنی ؟گفتم :نه متعجب نگام کرد گفتم :چون اعدامت نمی کنن ؟گفت :کوتاه بیا پسر از تو بعیده !نفس عمیقی کشیدو با سوزخاصی از عمق وجودش ادامه داد اریانا چه زود گذشت؟دلم می خواست بیشتر می تونستم بنویسم مهم نیست حقمه !خیلی از وقتامو قبل از امشب کشتم ! راستی بارون اومد ؟...نه گفت:دعا کن قبل از اعدام بارون بیاد !...چرا؟ گفت :می خوام مطمئن شم خدا پاکم می کنه گفتم :چه بیاد چه نیاد تو پاکی ! لبخند تلخی زد و گفت:هیچوقت از این همه پاکی خودم شرمنده نشدم و راه افتاد یهو ایستادگفت :اریانا اخرین خواهشمو نه نمی گی ؟...هر چی بگی می ذارم رو جفت تخم چشمم ؟گفت :بیا و تلو تلو خوردنمو رو طناب دار ببین می خوام بدونی سر بی گناه هم بالای دار می ره ...محکم چسبیدم به دیوار و ملتمسانه گفتم: نه مجید ...خندید گفت :اهای پسر بیا ! می خوام ببینی که چطور با قدمهایی محکم از پله های مرگم بالا می رم اونقدر که خدا هم به پاکیم شک کنه ...اعدام تو حیاط کوچکی انجام می شد تشریفات خاص مراسم انجام شد ، پدر مقتول در سکوت رو به طناب دار ایستاده بود و من کنار در اهنی حیاط...یکی از بچه ها گفت :توی می گی اعدامش می کنن ؟سکوت کردم  گفت: ولی من مطمئنم می کنن سر صبح یه قبیله دم در جلو پدر مقتول خوابیدن یه سید عمامشو جلوش گذاشت قران جلوش گرفت و همه رو پرت کرد کنار این یعنی تمومه ! ابرای اسمون صبح 25 اسفند ماه اینقدر سنگین بود که حیاط در تاریکی مخوفی فرو رفته بود و من حس می کردم ابرا نامرادانه همه روزنه های امید رو بستن ؟!راست می گفت :استوارتر از یک اسطوره  و بی هیچ لرزه ای در پاهایش از پله ها بالا رفت دستشو بستن خواستن چشماشو ببندن که نم نم ریزی شروع کرد به باریدن و مجید هراسون گفت: یه لحظه خیره شد به اسمون سرشو اورد به طرف من و لبخندی زد وای خدای من دلم می خواست نعره ای از جگر می کشیدم و پدر مقتول کنجکاو امتداد لبخند مجیدو دنبال کرد و نگاش روی من میخ شد دیگه طاقت نیاوردم سریع خودمو رسوندم به مجید و برای اخرین بار گرفتمش تو بغل و گریه نفسمو برید یکی از هم خدمتیام به سختی منو از مجید جدا کرد و من آروم آروم برگشتم کنار در و سرمو گذاشتم رو در حیاط  ...!!!چشماشو بستن رفت رو صندلی طناب دارو انداختن به گردنش پدر مقتول پاشو گذاشت رو صندلی نفسم توسینم حبس شده بود می ترسیدم نفس بکشم پاش رو صندلی بود سرشو اورد پایین و مکث طولانی کرد و من اماده بودم تا صندلی زیر پای مجید بلغزه ! رعدو برق سنگینی تموم حیاط رو میون ابرهای تیره و تار روشن کرد و با روشن شدن حیاط سر پدر مقتول اومد بالا ...؟چه حس عجیبی تو وجودم به طغیان در اومده بود اروم دستشو اورد بالا روبند چشم مجیدو  کنار زد و خیره شد به چشمای مجید اروم دستشو از رو چشمای مجید پایین اورد رو صورتش لغزوند و طنابو درو گردنش بیرون کشید همه خیره شدن به پیرمرد؟دستاشو بی تعادل در هواچرخاند و همزمان گفت:گذشتم بیارینش پایین ...............نمی دونم بعضی لحظه ها در توصیف نمی گنجن اما اونقدر اون لحظه زیبا بود که حس کردم دنیا رو با تمام عظمتش به من بخشیدن شاید چیزی والاتر ...تولدی دوباره در بهاری دوباره ...راه افتاد به طرف در و چه سنگین،متزلزل و شکننده قدم بر می داشت سریع درو با احترام خاصی باز کردم و مجید دوان دوان خودشو به پیرمرد رسوند و خودشو انداخت رو پاهاش و پیرمرد خیره شد به مجید و بی هیچ کلامی آروم بلندش کرد ! من گفتم :حاجی بزرگترین هدیه دنیا رو دادین بهش ! گفت: این هدیه رو  خیلی وقت پیشها اماده کرده بودم ولی باید این اتفاق می افتاد  باز گفتم: سخاوت و وسعت گذشتتون توی واژه جا نمی گیره ؟پیرمرد خیره شد به چشمام و با لبخند تلخی جواب داد و وسعت غم کمر شکسته پدر فرزند مرده هم ..............جمله پیرمرد مثل پتک خورد تو سرم..... پیشونی پیرمرد رو بوسیدم و رفت و من خیره به امتداد قدمهای شکسته و خیزان مردی که با روحی بزرگ و نا محدود بر جهل ادمیان شوریده بود و هیچ کس نمی توانست به اعماق روح بزرگ و اهورائیش رسوخ کندو با صدای مجید به خودم اومدم و اونقدر محکم در اغوش گرفتمش که حس کردم تمام رویاهامو در اون لحظه در اغوش گرفتم ......اونقدر با شکوه و ناب  که با یاداوریش باز هم همون حس بهم دست می ده حس تولد دوباره یه دوست عزیز در تولد دوباره زیباترین بهار زندگیم ...

و نوروز رو تبریک می گم و ارزو می کنم هر نوروز زندگیتون همچون تولد دوباره طبیعت اغازی سراسر شکوه ،خوشبختی و ارامش رو براتون به ارمغان بیاره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط اریانا | 

انسان دشواری وظیفه است...؟! (احمد شاملو)

سعید شیطونم شد و منم واسه خنده ایینه بغل مرسدس رو زدم و گاز ماشینو چسبوندم وقتی تو ایینه دیدم راننده مرسدس یه پیرمرد عرق شرم رو پیشونیم نشست و وقتی دیدم پیرمرد یه راننده حرفه ایه و پشت به پشتم تو پیچها دنبال ماشین می یاد مثل سگ پشیمون شدم به هر بدبختی بود سر یه پیچ قالش گذاشتمو میون جیغ و فریادهای بچه ها که هیچکدوم حال طبیعی نداشتن ازش فاصله گرفتم ولی نمی دونم چرا حس کردم من قالش نذاشتم بلکه خودش دست از سرم برداشت ...؟پلیس راه رو که رد کردم کنار یه دکه ایستادم تا یه هوایی بخوریم بچه ها کنار دکه بودن و منم داشتم از شیر کنار دکه اب می زدم صورتم که با صدای خورد شدن ایینه ماشینم به خودم اومدم ،مرسدس بود بچه ها خیره شدن بهم و من دست گذاشتم رو بینیم به علامت سکوت ،پیرمرد اتو کشیده با کلاه باراتایی خوشتیپ و خوش هیکل حدودا 60 ساله از ماشین پیاده شد رفت طرف بچه ها وبا یه لحن لاتی گفت :بی حساب شدیم ...؟بچه ها که همشون مست بودن با این حرف پیرمرد زدن زیر خنده پیر مرد گفت:درست فهمیدم مستین حالا کدوم خریتون پشت فرمون بود که اینطوری با سرعت ماشینو تو پیچ می کشید پایین ؟حامد همینطور که می خندید گفت :بلانسبت شما تو جمع ما یه خر بیشتر نداریم که اونم پشت سرتونه برگشتو بهم خیره شد..گفتم :ببخشید پدر جان من نمی دونستم پشت مرسدس یه پیرمردی به سن شماست وگرنه همچین بی ادبی نمی کردم پیرمرد بی رو در واسی گفت :پیر مرد جدو ابادته به خاطر اینکه جدی جدی از کار خودم زیاد خوشم نیومده بود گفتم :حالا در خدمتم هزینه ایینه رو بدم فرزاد گفت :دروغ می ده پدر سوخته از ترسشه می ترسه شما با قفل فرمون بیفتین به جونش...پیرمرد گفت:خوبه خوشم اومد ادم زیاد بی شعوری نیستی اینتو زدم حسا ب بی حساب !راه افتاد بره که من شیطنتم گل کردو گفتم :ولی من پول اینمو می خوام پیرمرد خنده بلندی کردو گفت :نه عوضی گرفتم خیلی بی شعوری ...جواب دادم راستشو بخوای تازه وارد شهرتون شدیم این موقع شبم جایی واسه خواب نداریم اگه راهمون ندین خونتون امشب همه هتل کارتونیم اگرم راهمون بدین فکر کنم بی حساب بشیم ؟ پیرمرد نگاهی بهمون کردو با لبخند شیرینی گفت :دنبالم بیا خوشم نمی یاد به جای هتل کارتون با این وضع رفقات شبو تو بازداشت بخوابین و به همین سادگی وارد خونه پیرمردی شدیم که تنها زندگی می کرد خونه ای دو طبقه و ویلایی با حیاط بزرگ و درختهای کاج سر به فلک کشیده با حوضی بزرگ و پر از ماهی ...با وارد شدن ما بچه ها به خاطر مستی زیاد هر کدوم یه طرف ولو شدن و پیرمرد همینطور که بساط منقلشو کنار شومینه پهن می کرد گفت :تو مست نیستی درست می گم ؟ اره...وقتی با اون سرعت ماشینو و تو پیچها پایین می اوردی فکر کردم یا مستی یا دیوونه به خاطر همین بی خیالتون شدم خندم گرفت پس نتیجه می گیریم من دیونه ام ؟گفت :نه شایدم دست فرمونت خوبه البته کلتم زیادی باد داره؟! ادامه داد  اگه اهل دودی بیا جلو اگرم نه تو یخچال مشروب هست علی خواب الود گفت :اریانا اگه خواستی بخوری منو بیدار کن من پایتم ولی خواستی بکشی من نیستم حالم بد می شه  و منو پیرمرد زدیم زیر خنده گفت :خب کدوم ؟همه چیزو هیچ کدوم یعنی امشب حس هیچ چیز ندارم گفت :نداری یا روت نمی شه ...با خنده گفتم بابا بی خیال یه شبو می خوام عقلم درست کار کنه شیطونمون نشو حاجی تو رخدا ...ساعت چهار بود و تا حدود شش با پیرمرد از هر دری حرف زدیم و وقتی پیرمرد خواست بساطشو جمع کنه من کنجکاویم کار دستم داد گفتم :چرا تنهایین ؟ ...نفهمی بهتره اگه بفهمی یه شبو با چه موجود کثیفی صبح کردی پشیمون می شی گفتم :من هیچوقت فرق بین خوب و بد نمی فهمم راحت باش گفت:مطمئنی ؟اره ...مکث طولانی کرد و گفت :یکسالو شش ماه پیش دختر هفده سالم به خاطر اینکه یه پسر باردارش کرده بود خودکشی کرد و توی دادگاه وقتی چشمم به پسره و خانوادش افتاد رضایت دادم و به خاطر رضایت بدون توضیحم زن و دوتا پسرم منو برای همیشه ترک کردن اروم سیگارمو تو پاکتم کشیدم بیرون نگاش کردم شرم پسر شرم ...شرم کثافت کاری شرم اینکه دنیا دار مکافاته و من دیر فهمیدم شرم اینکه تقاص لذتی رو که من بیست سال پیش زمانی که اون پسری که دخترمو حامله کرده بود توی گهواره بود دو متر اونطرف ترش من توی رختخواب بودم با مادرش و حالا تقاصشو  جگرگوشم پس داده بود و من نمی تونستم به کثافت کاری و مکافات عملم اعتراف کنم ...بلند شدم رفتم رو بالکن خوشید داشت طلوع می کرد و من بغض سنگینی تو گلوم گره خورده بود پیرمرد اومد کنارم و اتیش گرفت زیر سیگارمو  گفت :پشیمون شدی از شنیدن ؟حالت ازم بهم خورد ؟به سختی بغضمو فرو دادم نه حالم از خودم بهم خورد می دونین بعضی وقتا عاشق میوه ممنوعه ام و بعضی وقتا حالم ازش بهم می خوره  تا حالا به حقیقت تلخ میوه ممنوعه فکر کردین پوزخندی زد گفتم :نه اشتباه نگیرین نه سیب نه گندم تلخ تر از همه این چرت پرتایی که از باورها نشات می گیره  ؟!تو بهشت بودیم خدا رو لمس می کردیم بی واسطه باهاش حرف می زدیم از اقتدار وغرور داشتیم می ترکیدیم تااینکه اون مردیکه میوه.....؟ !حالم دست خودم نبود و نمی دونستم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم ؟در به در یه آلارم سنگین بودم! کلمات ما بین بغض فروخورده ام به سختی و مقطع از دهنم بیرون می پرید ...می دونی بعدش چی شد عریان شدیم لخت لخت فهمیدیم به چه نعمتی پشت پا زدیم لمس ناب حضور خدا...؟لخت نه به معنی بی لباسی ؟به معنی پی بردن به اینکه در حد خدا نیستیم ادمیم نه انسان حقیریم و جاهل و بازم غرور از بهشت هبوط کردیم به زمین چون نتونستیم حقارت و جهل خودمونو در مقابل عظمتی بی همتا اقرار کنیم و فریاد زدیم ما بهترینیم نه به اون معنی که اشرف مخلوقاتیم به این معنی که که اقتدار داریم انسانیم و جزئی از خدا ولی نتونستیم روی زمین بهترین بودنمون رو ثابت کنیم به این هدف اومدیم ولی به جای انسان بودن همون حقیر بودن وجهل اونروزمون رو توی بهشت اثبات کردیم ...پیرمرد گیج می زد مثل خودم حالا به من نگاه کن پیرمرد  خیلی وقته به اونایی که هنوز تو بهشتن و میوه ممنوعه رو نخوردن  و هنوز احمقن و بی شعور حسودیم می شه چون دانایی میوه ممنوعه  منو بقیه رو به طرف جهل و حقارتی برد که ما خودمونم برای اثباتش کوشیدیم نه نقصش ...؟ و حالا سرمونو مثل کبک کردیم تو برف و جیک نمی زنیم اهههههههههههههه پیرمرد نگاه پر از سوزی به چشمام کردو نفس عمیقی کشید وگفت:جوون ندونستن یه درد و دونستن هزار و یک درد و رفت بخوابه ...کنار علی دراز کشیدم که یهو  علی که گویا از مستی زیاد خوابش نبرده بود گفت:می گم اریانا من حرفاتو شنیدم  می خواستم ببینم  رطب خورده کی کند منع رطب؟گفتم اتفاقا منم می دونم چرا بیداری می خواستم ببینم  چرا شب شراب نیرزد به بامداد خمار ...؟

 وعلی خندش گرفت و گفت :آی گفتی از سردرد داره دهنم سرویس میشه و من زدم زیر خنده علی گفت :عجب جونوری هستی تو چند لحظه پیش کم مونده بود گریه کنی و حالا کرکر می خندی ...!همینه دیگه علی زندگیه ! نباید در جا بزنی و نباید تو یه حس زیاد بمونی وگرنه هبوط رنج اور منو تو تا جنون فاصله زیادی نداره علی که خواب از سرش پریده بود گفت: میگم حالا نظرت چیه بریم سر یخچالو بزنیم تو گوش مشروبای پیرمرد ...؟گفتم :شرمنده علی جان اولا تازه از رو منبر اومدم پایین دوما به من چه که شب شراب نیرزد به بامداد خمار سوما اگه هوس پاتک زدن به مشروبای پیرمرد داشته باشی یه سرو صدایی بکنم که پیرمرد هممونو دم صبحی بیرون بکنه علی که هم خندش گرفته بود هم از سردرد بعد مستی نمی تونست بخنده گفت :خیلی لجنی به خدا ...همینه که هست حالا اگه مردی پاتک بزن به یخچال پیرمرد ؟!  و ...چه جهل مقدسیست دانایی میوه ممنوعه ....و چه هبوط نامربوطی در من ...هبوط درد ، رنج ، جسارت ، خیانت ، حسادت ،غرور، شیطنت عشق و بشری که چندین هزار سال در هجران معبود می سوزد

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به رسوایی خویش بگشاید

هرچند که انجا جز رنج وپشیمانی نباشد

اما کوری را به خاطر ارامش تحمل مکن...    (دکتر علی شریعتی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط اریانا | 

بعضی وقتا ساده ترین اتفاقات آدمو به تکاپو می ندازه تا دنبال چیزی بگرده که یا هرگز نگشته یا اصلا بهش فکر نکرده چیزی که با بودنش رنج زندگی در جهان به حداقل می رسه...؟!

ادبیات  کهن ایران و جهان اولین امتحان پایان ترم اول  ساعت نه صبح بود و سوال اول گیلگمش اسطوره ادبیات اشور بود که توضیح خیلی طولانی داشت و من داشتم سعی می کردم چند صفحه توضیح رو توی یه صفحه خلاصه کنم !خط چهارم بودم که یهو با صدای معاون دانشگاه به خودم اومدم که با صدای ضمختی که اون لحظه به شدت بی رحمانه بود نهیب می زد به یه پسر بلند شو من این حرفا حالیم نیست قبل امتحان با همه اتمام حجت کردیم و پسرک ملتماسانه می گفت: اقا شما اجازه بده من توضیح می دم با بی شعوری هر چه تمامتر پسرک رو بلند کرد و مثل حیوون هل می داد به طرف در شیشه ای سالن برو بیرون برو ما با هم حرفی نداریم و پسرک با چهره ای سرخ شده از بغض و حقیرانه التماس می کرد اقا بخدا همین دیروز می خواستم واریز کنم تموم عابر بانکا دیروز از کار افتاده بود شما فقط این امتحانو فرصت بده اقا ترم اخرم اگه نذارین امتحان بدم مجبورم یه ترم دیگه بمونم اقا تورخدا اجازه بده قول می دم امتحان بعد شهریه رو پرداخت کرده باشم همش صد تومن دیگه بیشتر بدهکارنیستم...؟دانشجوهای داخل سالن امتحان همه میخ اون صحنه بودن و با جیر جیر در سالن سکوت بازگشت و همه سر در برگه امتحان گویی هیچکس احساس حقارت تحمیل شده بر پسرک رو ما بین حداقل صد دانشجوی دیگه احساس نکرد...سرم اومد رو برگه ولی دیگه افسانه گیلگمش مضحک بود وقتی هیچکدام ندانستند چه فاجعه ای در چند قدمیشون اتفاق افتاده و دیگه قلمم بر برگه سر نخورد و اسطوره بزرگ ادبیات باستانی اشور و جهان برام طنز خنده داری بیش نبود ؟چه تلاطمی در من به راه افتاده بود و تحمل اون همه غوغای درونم منو به نا کجا ابادها هدایت می کرد !!!چند خطی رو که نوشته بودم خط زدم اسممو رو برگه نوشتم و راه افتادم طرف معاون که پشت میز نشسته بود،برگمو نگاه کرد این که خالیه ؟...مگه فرقی می کنه پر یا خالیش ؟ نمی کنه ؟...می کرد الان نمی کنه؟!جدا اگه پسر خودتو اینطوری جلو این همه ادم حقیر کنن ناراحت نمیشی ؟تازه فهمید چه خبره ؟اولا که من نمی ذارم پسرم اینطوری بشه دوما ما قبلا با همه در این مورد حرف زدیم ! لبخند تلخی زدم فکر می کردم فرق بین دار و ندار رو ندونی ؟چشماش گرد شد بهتره مواظب حرف زدنت باشی وگرنه می فرستمت ....؟ نذاشتم حرفش تموم شه دلم می خواست زیر مشت و لگد لهش می کردم دلم نمی خواست وقتی می ام بیرون چیزی تو دلم بمونه !! دیگه سکوت فقط می تونست من رو هم همراه پسرک به حقارت بکشونه ؟چشمامو بستمو دهنمو باز کردم ....اگه خفه نشی همونطور که شخصیت یه نفرو جلو این همه ادم شکستی جلو همشون هیکلتو به گند می کشم منو از چی می ترسونی ؟بالاتر از اخراج که نداریم من چقدر باید بی شعور باشم که تو جایی که تو معاونشی درس بخونم !!! از سر خشم و بهت و شاید ترسی اگاهانه سکوت سنگینی تو چهرش موج می زد چقدر دلم می خواست یه کلمه جواب می داد تا اغده چند هزار سالمو سرش خالی می کردم ولی جیک نمی زد نامرد !!! سرمو بردم جلو صورتش دلم می خواست نفسهای تنفر امیزمو حس کنه می دونی دلم می خواد تموم لجنزارای دنیا رو روت بالا بیارم ادمایی مثل تو زندگی رو در نظرم از اون چیزی که هست حقیر تر جلوه  می دن وقت کردی از بقالی سر کوچتون یه خورده شعور بگیر ،مردونگی، مرام ،اه بوی تعفنت داره حالمو بهم می زنه خودت حسش نمی کنی نکبت؟!نمی دونم چرا بازم خالی نشدم  ...جیر جیر در سالن پشت سرم و پسرکی که ده متر دور تر از در رو یه نیمکت نشسته بود و سرش پایین بود بالا سرش ایستادم اونقدر فکرش مشغول بود که داشتم به وجود خودم بالای سرش شک می کردم!!! واقعا ترم اخرته ؟سرشو اورد بالا حوصله جواب دادن نداشت ؟ جواب داد :بود دیگه نیست ؟ نمی دونستم چطوری باید حرفمو بزنم که از کاری که معاون سرش اورد بدتر نباشه ببین من ...؟لکنت زبون خودمو احساس کردم من دیروز از عابر بانک پول گرفتم فکر نکنم ...لکنت زبونم داشت رو به گنگی می زد بی حوصله گفت :که چی حالا ؟ ...بخدا من شرمندتم من تو عمرم به اندازه الان شرمنده کسی نشدم فقط می خوام یه ترم دیگه الاف نشی من امروز صبح قرار بود قبل از امتحان به صاحبخونمون کرایشو بدم ولی پیداش نکردم پولش تو جیبم جامونده ...؟دو تا ایران چک تو جیبم بود یه صدی یه پنجاهی سریع صدی رو در اوردم گرفتم جلوشو گفتم فکر کنم با این بتونی دهنشو ببندی تا بزاره بری سر جلسه ...وای خدای من چه عرق اضطرابی رو پیشونیم راه افتاده بود از اینکه نکنه جریانو بدتر کرده باشم ...متحیرانه نگام می کرد ؟!چه لحظات سختی بر من می گذشت ولی هر چه بود بدتر از پسرک نبودم ...بگیر دیگه پسر کسی سر جلسه بلند شه دیگه نمی ذارن بری تو... یهو از سر جاش بلند شد ! اگه قبول نکرد چی؟ می کنه فقط بفهمه بعد امتحان می ریزی حساب دانشگاه تموم ... با تردید چکو برداشت دو قدم حرکت کرد ایستاد کجا پیدات کنم بعد؟ من بیرون می ایستم تا تموم کنی ...ممنون قول می دم زود بیام بیرون که الاف نشی ؟...عجله نکن من کار خاصی ندارم !!! امتداد قدمهای پسرک در راهرو ...جیر جیر در سالن ...چند لحظه گفتگو ...چک روی میز معاون ...و صندلی امتحان ...چه هوای مسموم و خفه کننده ای در راهرو موج می زد و چه هبوط دردی در من...؟! نایستادم و امیدوار بودم پسرک واسه تموم کردن امتحانش عجله نکنه ...سریعا وسایلمو جمع کردم و با اولین پرواز همون روز بی هیچ تسویه حسابی با دانشگاه برگشتم به شهرم؟ !سر میز نشسته بودم و با شامم بازی می کردم تا چیزی تو ذهنم نمونه حدود ساعت ده اقاجون وارد خونه شد و با دیدن من جا خورد از جاخوردنش خندم گرفت ها چته پیرمرد غولک دیدی ...؟اومد نزدیک لبخند تلخ و با معنی بر لب داشت اگه غولک می دیدم کمتر جا می خوردم صدای خندم بلند شد بله؟اقا اریانا...؟موقع امتحانات...؟یهو ...؟یه دفعه...؟دیگه چه خبر... ؟اخراج ...؟واسه بار دوم ؟ دیگه نمی تونستم جلو خندمو بگیرم نه اقاجون پیشدستی کردم انصراف دادم که کارشون راحت شه ؟؟؟نشست رو صندلی رو به روم و من جریانو تعریف کردم حرفام که تموم شد در سکوت بی رحما نه ای خیره بود به چشمام دیگه بر نمی گردی؟ ...نه نمی تونم بودن در جایی رو تحمل کنم که به این راحتی شخصیت یه انسان رو به گند می کشونن و هیچ کس حتی جیک نمی زنه فکر کنم این نقطه ضعفمه ،اره اقاجون نقطه ضعفمه ،می دونین مشکل من چیه ؟اگه تو زندگی شخصیم هر اتفاقی بیفته فکر می کنم می تونم باز کمر راست کنمو بایستم اما وقتی واسه کسی اتفاقی می افته که مجبور باشم فقط شاهد باشم اونموقع نمی تونم کمر راست کنم و تو اون دانشگاه پر از فاجعه های حقارت امیز بود  ،خودمم می دونم واسه خیلی ها می تونه خنده دار باشه برای همچین چیزی انصراف دادن ولی بهتره ضرر کنم ولی بعضی چیزها رو نبینم،کوری بهم ارامش می ده  از این حس کوری متنفرم ولی دلم می خواد احمق باشم من این احمق بودنو دوست دارم چون جنون و حقارت زندگیم کمتر می شه  ؟؟پشیمون نمی شی ؟... تو این مواقع پشیمونی رو نمی شناسم! چه شکلیه اقاجون؟لبخندی زدو گفت:خوبه راستی ایسان با مادرت رفتن نامزدی دختر داییت از الان به فکر قانع کردن ایسان باش میدونی که احتمالا چند وقتی باید بری کارتون خوابی ؟...وای نه اقاجون ...!!؟ از عجزم خندش گرفت و گفت داداش بزرگ به این بی عرضه ای ندیده بودم؟! بلند شد بره بالا رو راه پله ها ایستاد راستی اریانا موقعی که تصمیم انصراف گرفتی به این فکر کردی که ممکنه تموم دنیا مثل اون دانشگاه باشه ؟چه سوالی و چه سکوتی در من به جریان افتاد... دیدی پسر نکردی؟

هیچوقت حتی به اندازه سر سوزنی از انصرافم پشیمون نشدم چون شاید هیچطوره نتونم بگم در اون لحظه  چه حادثه ای در ذهن من رخ داد و به قول شریعتی (حرفهائی هست برای "نگفتن"
حرفهائی که هرگز سر به ابتذال "گفتن" فرود نمی آورند)
ولی هیچوقت هم نتونستم برای سوال خدا بیامرز اقاجون که اون لحظه پشتمو لرزوند جوابی پیدا کنم ...

زنده یاد صادق هدایت می گه :انسان یه سرمایه بزرگ تو زندگیش داره که هروقت کم اورد می تونه بره سراغش؟؟؟ خودکشی !!!شاید این بهترین و مسخره ترین جواب بود برای سوال اقا جون ....چون احتمالا جواب سوال اقاجون توی نبودن و ندیدن خلاصه می شه ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط اریانا | 
بعضی وقت ها در زندگی اتفاقاتی می افته که شاید نشه هیچ نتیجه قانع کننده ای  براش گرفت؟اما در عمق همون اتفاقات غریب  این گنبد دوار دنیایی از رازهانهفته است...؟

ترم اخر دانشکده بودم که یکی از بچه ها برای خودشیرینی به رئیس جدید دانشکده که استاد زبانمون هم بود گفته بود که اریانا قبلا کار هنری کرده وتا حدودی به فیلمبرداری مسلط و همین شد که رئیس جدید دانشکده که به شدت علاقه مند بود که در بدو ورودش خودی نشون بده و به همه ثابت کنه که نسبت به رئیس قبلی از لحاظ عملی خلاقیت بالایی داره پاپیچ من شد که باید برای تهیه یه فیلم مستند تحقیقاتی از صید ابزیان با یه لنج سنتی به دریا برم ...!من که از مشکلات خاص رفتن با همچین شناورهایی تا حدودی آشنا بودم در ابتدا سعی کردم از رفتن امتناع کنم اما در آخر زور اقای رئیس چربید و من هم که دیدم دیگه نمی شه از زیرش در رفت در ازای گرفتن نمره زبان با نامه ای که رئیس دانشکده از شیلات تهیه کرده بود و دوربین دانشکده با یه لنج راهی دریا شدم .

روز اول و دوم سفرم یه کابوس به تمام معنا بود دریا زده شده بودم و مثل یه جنازه توی لنج افتاده بودم اونایی که تجربه سفر دریایی و دریا زدگی رو دارن می دونن که سرگیجه و حال تحوع دریازدگی اونقدر شدید و غیر منتظره هست که ادم حس نزدیک شدن به مرگ  بهش دست می ده و دقیقا حاظری که به پیشواز مرگ بری ولی لااقل از اون حالت رها بشی ...صبح روز سوم کمکم حالت سرگیجه و تحوع من کمتر شد و اروم اروم داشتم به حالت عادی بر می گشتم و طرفای ظهر بود که دیگه برای از دست ندادن وقت دوربینو گذاشتم رو دوشمو از به تور انداختن جاشوها در اب و تا انتظار و همینطور دسته جمعی بالاکشیدن تور و شعر فولکلور هنگام بالاکشیدن تور که جاشوها با هم می خوندن  و خلاصه از جزئی ترین نوع اتفاقات زندگیشون بر روی دریا شروع به فیلم گرفتن کردم و باید اقرار کنم که نوع زندگیشون و کارشون به شدت جذاب و شیرین و در نقطه مقابل سخت و طاقت فرساست . در میون جاشوها پسرکی حدودا 22ساله به اسم هاشم بود که بدنی استخوانی و قوی جثه  و چهره ای نسبتا سبزه داشت که گرمای افتاب دریا داشت رنگ پوستشو از سبزی به سیاهی تغییر می داد ! شور و هیجان خاصی در وجودش بود و می شه گفت انرژی زیادی که در وجودش بود باعث می شد که حتی یک لحظه هم یکجا بند نباشه و یه جورایی توی بذله گویی و شوخی مجلس گرم کن صیادان توی اون لنج بود و همه علاقه خاصی بهش داشتند و هاشم که در اون دو روزی که من از حال خرابم روی پام بند نبودم توی لوطی گری و مرام توی وجودش هیچی واسه من کم نذاشته بود و با دیدن منه دوربین به دوش و نوع فیلمبرداریم بامزگی هاش دو برابر شده بود و هر جا که دوربین من می چرخید اونم به یه نحوی خودشو می رسوند جلوی زاویه دوربین و شروع می کرد به ادا اطراف طبیعی و بعضا مصنوعی دراوردن به طوری که من بارها از زور خنده مجبور می شدم برای جلوگیری از لرزیدن تصویرها دوربینو استپ کنم و همین چیزها باعث شده بود که بین منو اون رابطه گرم و صمیمی به وجود بیاد که بیشتر بر می گشت به نوع ارتباط برقرار کردن و خون گرمی اون پسرک که از خصائل ویژه مردان دریاست ؟

شب همون روز دریا طوفانی شد ...چه طوفان غریبی ...احتمالا تا لحظه ای که در گور برم غربت و اعجاب اون طوفان  از جلو چشمم محو نمی شه ...اسمون از شدت ابر زیاد رو به سرخی می زد و رعد وبرق های سنگین همراه با باد و رگبارهای خشن باران و موجهای سراسر طغیان دریا  که لنج رو مثل یه ماهی پرنده از اب به هوا می برد و شلاق وار به سطح اب می کوبید اضطراب خاصی رو در منی که اولین بار بود با همچین جریانی رو به رو می شدم به وجود اورده بود که با صدای هاشم به خودم اومدم که گفت :اریانا برو پیش نا خدا بشین هم خیال ما جمع و هم اونجا راحت تری و من سریع خودم رو به قماره یا اتاقک مخصوصی که سکان لنج درش بود رسوندم و هنوز کنار ناخدا جا خوش نکرده بودم که با صدای یکی از جاشوها مثل برق گرفته ها سر جام خشکم زد که گفت :ناخدا افتاد تو اب...؟ هاشم  افتاد تو اب رو به سینه لنج! ناخدا موتور خاموش کن تا تیک تیکه نشده؟ و ناخدا سریعا موتور لنج رو علارغم میلش برای جلوگیری از خورد و خمیر شدن هاشم در اب افتاده خاموش کرد و فریاد زد هرچی بند دارین بندازین به اب یالله بچه ها... یالله و ناخداها که به نسبت موقعیت جغرافیایی و نوع زندگیشون اعتقادات به شدت خاصی دارن  زیر لب زمزمه وار گفت: یا ابوالفضل هاشمو از تو می خوام ...واقعیت اینه که می شه گفت اگر توی روز و هوای طوفانی کسی توی اب بیفته به شدت نجاتش سخته ولی اگر چنین اتفاقی در شب بیفته چیزی شبیه غیرممکنه ...شاید کمتر از یه دقیقه طول داد که یکی از جاشو ها نعره زد ناخدا گرفتیمش!.. بند و گرفت و ناخدا از خوشحالی گفت: یا ابوالفضل قربونت برم که هیچ وقت روی منو زمین ننداختی و من که توی بحبوحه اون اتفاق کمکم داشت شدت طوفان از یادم می رفت سریع دوربینو روشن کردمو از قماره زدم بیرون و ناخدا فریاد زد کجا بچه ؟...فیلم ناخدا، فیلم گرفتن داره این صحنه و ناخدا گفت :مواظب باش اگه بیفتی حسابت با کرام الکاتبین و من سریعا خودم رو رسوندم به محل تجمع جاشوها که داشتن هاشمو می کشیدن بالا و یکی از پاهامو روی دیواره کوتاه لنج تکیه گاه کردم و سعی کردم از بالا اومدن هاشم فیلم بگیرم که با صدای عصبانی  نا خدا به خودم اومدم که باز فریاد زد اهای بچه مگه نفهمیدی چی گفتم خودتو بکش عقب و من به دستور پدرانه ناخدا با دیواره فاصله گرفتم و درانتظار دیدن دوباره هاشم...رفتم بالای خن یا همون جایی که ماهی ها رو بعد از صید داخلش می ذارن می خواستم دقیقا بتونم از بالا اومدنش فیلم بگیرم و ....هاشم بالا اومد با کمک جاشوها ...؟!به پشت بود ؟بر گردوندنش تا آبای خورده رو بالا بیاره که ی